تبلیغات
دختر بهار...
دختر بهار...
اینجا راهی ست میان من و هیچ...
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392
نویسنده : نسیم
پست ثابت
------------



ر ا ز  ز ن د  گ  ی   م  ه ر ب ا ن  ی ا  س  ت





تمام تنهایی را که تنها بگذری،
دوام که بیاوری...





تازه میرسی به نقطه آغاز
یاد میگیری چه طور شروع کنی
به انتهایی ترین تنهایی باغ میروی
 کنار خدا می نشینی

و با هم در مورد چای بعد از ظهر  حرف می زنید
و هرزگاهی در حرزگاه ِ افکار خود
به ارتباط شمعدانی با خدا فکر می کنی
....





پنجشنبه 18 شهریور 1395
نویسنده : نسیم
تا هنوز وسعت وجودت غرق می کند مرا در خود بی آنکه بدانی 
و ندانستنت عظمت می بخشد غرق شدنم را میان امواج پرتلاطم درونت که با اشتیاقی غیر قابل وصف این "من" را به میانش سوق داده ام
و تو، آرام و ساکت چون همیشه نشسته ای و در تنهایی ات مرور می کنی شیرجه های ناشیانه ام را به درونت...
و "من" که دیگر هیچ "منِ"  نمانده،
که هیچ ِ من،
 تقلای رسیدن به سطح نیست؛
نیازم غرق شدن در عمق ساکنِ محتوای توست،
در مقامِ تنهایی.
و "تو" تنهایی در تنهایی ات و "من"تنهایم در وجودت!
و تنهایی خواستگاه ِ بی دلیلِ معنویِ من می شودی در ابعادِ فکری ام به وسعت یک دوست داشتن
و ظرافت زیبای این دوست داشتن، "تو"یی ست که به آسمان خیره ای و "من" ای که به درونت .
درونی که چون آینه ای بی جیوه انعکاس تمامیتِ آسمان است.


سه شنبه 19 مرداد 1395
نویسنده : نسیم
وقتی می پذیری كه تنهایی حالت از همیشه بهتر.

این موضوع هیچ ارتباطی هم به این نداره كه تو زندگی آدم تنهایی هستی یا دور و ورت شلوغ. حتی ازدواج كردی یا مجردی. به میزان رضایت تو هم از زندگی ربطی نداره، احساس خوشبختی می كنی یا نه، تا كجا حس دوست داشتن رو عمیقا تحربه كردی یااینكه چند سال داری هم تفاوتی تو اصل قضیه ایجاد نمی كنه.
زندگی یه واقعیت ایهام دار داره تو دل خودش كه اون هم تنهایی هر آدمی به تنهایی ست. تنهایی نا امیدی هم نیست. شاید از یه جنبه دیگه، رویكرد مثبتی باشه به زندگی برای رهایی ...

اصلا تنهایی مال آدم. آدم با آدم تنهاست.
گاهی فكر می كنم این سیاست خود خداست تو زندگی كه آدم برسه به نقطه ای كه بفهم تنهایی مال آدم، بزرگترین واقعیت زندگی تنهایی ست و حال خوب یعنی اینكه آدم با خدا تنهاست !


-----------
نسیم -١٨ مرداد ١٣٩٥



سه شنبه 8 تیر 1395
نویسنده : نسیم

از این افق های بی کرانه
تا بی نهایت بودن
گذر خواهم کرد...

از میان دشت های وحشی 
از میان توده ی به خاک نشسته ی درختان، در جنگل

از میان آب های روان،
که از رودخانه نقره فام آبادی جان می گیرند...

از کنار کوچه باغ های انار
که یاقوت های سرخشان از لبه ی دیوار کاهگِلی، 
به پیشواز خوبیها، در جویبار زلال ِ پای دیوار می افتند
و ترانه ی زندگی سر می دهند.

از کنار پنجره ی آبی ِ چوبی ِ خانه ی کاهگلی ِ مادربزرگ
از کنار شمعدانی های نشسته بر لبه ی حوض

از کنار برکه بلورین پریان
از کنار رقص سنجاقک، روی آب
از انبوه ِ نیلوفران آبی که به سمت ماه در حرکتند
از میان عکس بهم ریخته ی ماه در برکه

از کنار خود ماه تا ستارگان،
لِی لِی کنان می گذرم.
ستارگان آویخته از دل آسمان
تاب تاب عباسیِ رویاهای شبانه ام می شوند
در دلِ سیاهی شب؛
و مرا به اوج بودن رهسپار می کنند
به اوج باد
رها
مست و دیوانه از یک عمر زندگی
یک عمر تنهایی...


از کنار هر آنچه که مانع است خواهم گذشت
دامَنم را پُر کرده ام از عطر گل های وحشی دشت
پیش کِش آورده ام برای آسمان
می خواهم
از آسمان هم گذر کنم...

اینکه می گویند اُفق!
کجاست؟؟
ابتدای طلوع خورشید، تولد یک زندگی است؟
می خواهم
سرِ راهِ خورشید بنشینم
تا از افق هم گذر کنم...
تا فراموشی جان...
برای رسیدن به طلوع چشمانِ خسته ات
افق که سهل است!
کرانه های زندگی را خواهم شکافت.


تقویم ها نمی فهمند معنای زمان را !
آنها نمی دانند گذر دیر هنگامِ عقربه های ساعت، یعنی چه؟؟
زمان هایی که لبریزند از رنج و درد یعنی چه؟؟
رویاهای مُبدل شده به کابوس زمان
گذرگاهِ تاریخی ِ معشوقه هاست...
می شکنم این گذرگاه بودن را.

از تمام رویاهای به جا مانده ام
زیر پرچین نگاهت
بال خواهم ساخت برای پرواز
به اعماق درونت...
پشت به تمام کابوس های بیداری
بر لبه ی باریکِ سطرهای ِ شعر
به جا مانده ای
و در خیابانی پُر از ترددِ بادبادک و نسیم
قدم می زنی...

این بار دست به رویایی زده ام 
که نیامده،
بر کابوسش فاتحه می خوانند
اما این دل،
سال هاست که به دریا زده...
از حضور مَسِرَت بارِ 
یک "تو"
.

تو 
واسطه ی آخرین
رویای هستی 
به حقیقت ِ آشکار جان هستی...
و من
هر بار شعرهای نیمه کاره ام را
از مستی چشمانت بیرون می کشم
و به افق سبز زندگی اضافه می کنم
اگر 
چشمانت به دنبالِ واژه هستند
تا هنوز،
هستم...
به وسعت یک طلوع ناشناخته!
اگر 
هنوز، سطر به سطرِ شعورِ شعر ، را قدم میزنی
به تعداد تمام دانه های انار
پُرم از روح دوست داشتن...
می شود از شعور ِ دوست داشتنت
شعر ِ تازه ای بِسُرائی
تا به انتهای تنهایی دفترم
سنجاق کنم؟؟


---------
* یه نوشته قدیمی، اینو دوسش دارم (:
بیست و چهارم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و یک



سه شنبه 8 تیر 1395
نویسنده : نسیم

همیشه با تو

زندگیم را رنگی دیده ام 

می شود بگویی

در پشت چشمان ساده ی شب

کدام بهانه دوست داشتن را

پنهان کرده ای

که اصالت احساس را به رُخِ ذاتِ نور می کشی ؟

در چه فکری هستی ؟

می شود پشت به تمام تاریکی ها

ستاره ها را روی دامن شب رها کنم

و فکر به فکر احساست را به رویای شبانه هستی گره بزنم ؟

می شود تا همیشه ی لبخند زندگی

پا به پای دوستت دارم ها،

خدا را تا هر روز به یک چای عصرانه دعوت کنم ؟

و هر روز به سر زندگی روز نخست

عصرانه بچینم روی سفره روزگار زندگی ؟

 

همیشه با تو زندگی را رنگی دیده ام

خوب ِ خوب ِ من

نسیمِ من.


---------------

نسیم - 8 تیرماه 1395



سه شنبه 8 تیر 1395
نویسنده : نسیم
دلم هوای اینجا رو کرده ... 
می خواستم برم یه جای جدید بنویسم. 
ولی فعلا که اینجام.
روزهای زیادی ست که ننوشتم، ولی هنوز هم همیشه دلم برای به جون هم انداختن واژه های بی ربط و سر هم کردنشون تنگ میشه. دلم برای خط خطی های ذهنی و ساعت ها فکر کردن به یک طرح کوچیک روی کاغذ تنگ میشه.

چیزی فراموش نمیشه. 
نه خوبم نه بدم.

سلام :)



چهارشنبه 27 اسفند 1393
نویسنده : نسیم
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چ  تخته پاره بر موج رها رها رها من ....

چهارشنبه 27 اسفند 1393
نویسنده : نسیم

امشب یک جمله تلخ مهمان من باش. 
بگذار یادم نرود 
که مرادر شبی رو به انتهای زمستان
به هیچ خدایی نسپردی و رفتی !


سه شنبه 21 بهمن 1393
نویسنده : نسیم
اون دور دور ها ...
هنوز یک نفر دوستت داره .

-------
پ.ن : (:





جمعه 17 بهمن 1393
نویسنده : نسیم
دلتنگم... ولی هنوز سر قولم هستم.
دلتنگم... ولی هیچ جایی برای دلتنگی نمی بینم.
دلتنگم... ولی پر از هوس  آیندم
دلتنگم... ولی مهم نیست
زندگی ست دیگر... طعم شیرین تلخی می دهد.


یکشنبه 14 دی 1393
نویسنده : نسیم


جایی که برای کرم ابریشم، آخر دنیاس؛ پروانه متولد می شود.


---------
ریچارد باخ


دوشنبه 8 دی 1393
نویسنده : نسیم
چشم به هم می گذارم
برف می بارد
در این زمستان خاموش
که ندای درونم سخت آشفته ست
سرمای برفی که در دلم می بارد
تمام روحم را به نوازش می خواند
.
.
.
ادامه دارد ... !

----
پ.ن : خدایا شکر (:



یکشنبه 7 دی 1393
نویسنده : نسیم
انگار تاریخ دارد دوباره تکرار می شود و به نظرم این چیز خوبی نیست!


یکشنبه 7 دی 1393
نویسنده : نسیم
وقتی که با تمام توان برای انسان ها انرژی می گذاری ... تو منطقی ترین انسان روی زمینی !
...
وقتی با تمام توان انرژی می گذاری، بی چشـم داشت... نه! نه! دروغ است...این یک کُنش و واکنش وابسته به هم را در در پی دارد.
تو برای تمام آدم ها انرژی صرف می کنی ... به ازای تک تک آنها هزینه می پردازی از زندگیت ... حتی برای دخترک کُلی سر چهار راه که فقط و فقط یک لبخند می پردازی برایش... ولی برای انسان هایی که دوستشان داری هزینه گزافی می پردازی تا روزی این انرژی به تو منعکس شود... زندگی چیزی جز پژواک نیست.. عشق می ورزی و دوست می داری تا عشق بورزند و دوست بدارند تو را و این  غیر قابل انکار پذیر ترین احساس دوطرفه دنیاست میان هر یک از آدمیانی که هر روزه و هر روزه می بینیمشان.
 
تا زمانی که عشق می ورزی و همراه هستی، تو عاشق ترین و منطقی ترین انسان روی زمینی ... ولی امان از روزی که احساس تو ادامه دار می شود .. می خواهی تمام قوانین را بشکنی و با تمام وجودت احساست را فریاد بزنی، می خواهی روی جدول های کنار خیابان راه بروی .. توی خیابان سرت را رو به آسمان بگیری و از آبی بی دریغش ذوق کنی و بلند بلند بخندی .. می خواهی هر چیزی که دوست داری بپوشی .. حتی اگر مثل خانم های شیک پوش به نظر نرسی ...

دقیقا آن زمان که قوانین را زیر پا می گذاری،درست همان موقع که اعتماد سراسر وجودت را فرامی گیرد تا چندی از قواعد را نادیده بگیری و احساست را تمام و کمال اِهدا کنی ... درست در همان لحظه، تو متهم می شوی به بی منطق ترین انسان روی زمین... انسانی که بی منطق است و احساساتش سر به بیابان گذاشته است...
دیگر تو خوب نیستی ... چون تمام درهای خانه را باز گذاشته ای ...
تو فقط یک متهمی که حالا به جای انتظار از دریافت انعکاس احساساتت باید شاهد هیچ باشی. و در غیر این صورت تو بی منطقی!!!

کاش یک نفر منطق را و انصاف را و عدالت را برایمان معنی می کرد.


امروز یه قول خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بزرگ داده شد، بین من و خودم ... اینجا ثبت می کنم. تا همیشه به یاد داشته باشمش.




سه شنبه 2 دی 1393
نویسنده : نسیم
یکی بود!
یکی نبود!
آن یکی هم که بود
هیچ وقت قسمت نبود !


سه شنبه 2 دی 1393
نویسنده : نسیم
جای تو خالی نیست
جای تو را با هیچ چیز نمی توان پر کرد
حتی با گزینه ای مناسب!


سه شنبه 2 دی 1393
نویسنده : نسیم
حوصله ام سر رفته است
کاش می شد به جای دست روی دست گذاشتن
دست توی دستت می گذاشتم !


یکشنبه 30 آذر 1393
نویسنده : نسیم
در اشتیاق شناسایی بیرون و درون آن جنگل انبوه پُر درخت، آسمانی که تندی تابش خورشید طالع را در نظر تعدیل می کرد، بی آنکه درنگی بیش کنم، از کناره دوری گزیدم و آرام آرام روی زمین سرسبز این دهکده عطرآگین به راه افتادم.
نسیمی ملایم که هرگز وزش آن را تغییری پدید نمی آمد، پریشانیم میسائید، بی آنکه از وزش بادی دلپذیر تندتر باشد؛ و این نسیم جمله شاخ و برگ ها را که آماده لرزیدن بودند، از آن جانب که نخستین سایه کوهستان مقدس بر آن می افتد به سر فرود آوردن وا می داشت........

کمدی الهی_ برزخ_ سرود بیست و هشتم


یکشنبه 30 آذر 1393
نویسنده : نسیم

دلم گرفت، اومدم اینجااا. همین.
یکی دو ماه پیش که حسابی دلم گرفته بود... یه روز مرخصی گرفتم ُ زدم به خیابون... انقدر رفتم و تو خیابون ها پرسه زدم و نوشتم که ...
چند خطی از دست نوشته های اون روز رو می نویسم اینجا :

گاهی باید آنقدر راه بروی تا آخر چشمانت به آسمان بیفتد فقط... به آبی بی دریغش... تا نهایت شفافیت روحش...تا از میان دستان مُشت کرده اش که پُر از طراوت خورشید است، درخشش نورانی نور را ببینی...
ابرهای تیره را با تو هیچ هم صحبتی نیست!
آنقدر باید بروی تا از صدای قار قار کلاغ ها، بر فراز چنارهای سر به آسمان کشیده به وجد بیایی و از بازی نور روی صفحه های سفید ابر لذت ببری.
گاهی تو را ... و من را ... فراغتی باید....گوشه دنِجی باید ...قهوه ی تلخی باید...تکه کیکی بدمزه با فنجانِ قهوه ای که رنگ رُژ ِ لبت را نمی توانی از گوشه آن پاک کنی، ...
یک موسیقی آرام... یک خدای خوب..
گاهی باید با خدا به پیاده روی بروی...!!!
کفش های کتانی به پا کنی... گوشی را خاموش کنی ...
تو باشی و خدا و قدم هایت...
و....

27 مهر 93
-----------------------

خلاصه اینکه... اصلا بزار حرف های تکراری نزنم. اگر از احوال من بپرسید، خوبم. خدا رو شکر (:
هنوز هم ... هنـــــــــــــــــــــوز هم مطمئنم و معتقدم که هیچ سِلاحی بُرنده تر و قوی تر از مهربانی نیست!
هنوز هم اولین و آخرین راه نجات آدم ها " مهر " است.
به صِرفِ نامهربانی ِ یک مهربان ِ روزگار، که مهربانی را خط نمی زنند!
مهربانی، ساده لوحی نیست... مهر بانی تحقیر نیست، مهربانی زیر پا نهادن عزت نفس نیست...زیر پا نهادن غرور و سادگی نیست.. تفسیرش را به وقت دیگری موکول می کنم چون حوصله تفسیر نیست قثط بدانید که مهربانی فقط مهربانی ست.
بخشش جرآت می خواهد و پذیرفتن شکست، راه ِ هموار کردنِ پیروزی های بعدی ست.

قضاوتت نمی کنم  !
با احترام و بی خشـــــــــــم
 
 دِلَکِ من، دوباره کمی عادی نیست این روزها... نمی دانم پُر غم است یا گرفته و ابری ست شایدم، واقعا هیچ کدام و فقط مشابه یک نسیم ِ بهاری، بهانه گیر شده یا دوباره شیطنت می کند این روزها ... ولی به هر حال یلدای شما دوستان عزیز مبارک (:







جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
بانو !
حرف بزن کمی با دلت
از کلماتی که هنوز راه به حنجره بازنکرده اند ...
از رقص مولکول های هوا در ذات ِ نفس هایت ...
از عمیق ترین ارتفاع ِ دلت بر فراز ِ قله های دلتنگی ...
از بغض نشکسته صدایت...
از لمس تَنت در عبور فصل های تقویم...
از ضجه های ساکن وجودت، درا متداد زندگی ...
از بیهوشی مَشاعرت در برخورد با عطر شکوفه های سیب...
حرف بزن کمی با خودت بانو جان!
این دل کوچک را سخت در آغوش بفشار
و دست نوازش بکش بر سرش...
بگذار تمام جانت در امتداد افق غرق شود
و در طلوعی دوباره به شفق ملحق شود...

حرف بزن کمی بانو جان !



جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
گاهی باید به کوچه یاس خاطرات سفر کنی...
دست نوشته ای، کتابی، شعر عاشقانه ای و زمزمه های پُر احساس روزهای آن روزگاران را بی ارداه مرور کنی ...
گاهی هم نباید...
مثل خیلی وقت ها، شعرم نمی آید... اصلاً نوشتنم نمی آید ولی سخت بی تابِ نوشتنم....
قلم را روی کاغذ غلط می دهم تا شاید واژه ه ای خلق شود و کمی از سنگینی ِ بار ِ نشسته بر دلم را بکاهد.
دارم یکی یکی کلمات را از سقفِ دلم حلق آویز می کنم تا هوای شعر و شاعری را در پستوی کوچک ِ قلبم به دار بیاویزم؛ کمی هوای تازه می خواهم.
 تمام عاشقانه ها، من را به یاد تو می اندازند و این، واویلای دوران است!!
میان ِ بودن من با نبودنِ تو... دوگانگی غریبی ست که دارد تمام موجودیت من را تحلیل می برد.
می ترسم دلم قهر کند با من، وقتی میان ِ تو و عشق می ایستم!
تو و عشق دو موجود متضاد هستید که هیچ گاه به هم نمی رسید فقط تمام مسیر رفتنتان را پُر کرده اید از علامت سوال هایی که به ناکجا آباد می کشانند مرا ...!

من هنـــوز غمگینم!
پــــُرم از احساس
و خالی از تو
پُـــــرم از درد
و خالی از مهربانی تو
من،
هنوز دارد می بارد.
زمستان که بیاید
هیچ فرقی نمی کند
بهار باشد یا تابستان
اصلاً پاییز باشد یا نباشد
انگار تقویم ها به فصل نامعلومی از تاریخ می رسند،
که یکریز سمفونی ِ بارش را
به ذات ِانسان تعبیر می کنند...
اینجا، فصلِِ تلخی ست که حقایق را
به درد موازنه می کنند
و در عبور یک بهار ِ به زمستان نشسته،
 نفس ِ سرد ِ تو
تن پوش ِ شکوفه های سیب می شود
همان شکوفه هایی که آن روزگارانه،
بوی عطرشان
ساعتِ دیدار را کوک می کردند...
اینجا
تمام روح من هنوز،
پُر است از ذراتِ وجود تو ...
آنجا
تمام من ِ تو
تهی از ذرات ِ وجود ِ من!
من اینجا مُعترضم!
مُعترضم به خورشیدی که آنقدر زُل زد به دلم
تا تمام دلت را سرما بُرد...
من اینجا شاکیم!!!
من...
این من ِ به رنج نشسته... نگرانم قهر کند با من.
باز به خودم می آیم
اکسژن گاز می زنم از هوا...بوی سیب می گیرد دلم
جوانه های درختان،
 زمزمه های بهاران را مُشت می کنند لای برگ های نوخواسته از اوج ِ شاخه های مهر،
برای روز مبادا ...
برای روزی که برف در زمستان ببارد و نور در بهار...
باز به خودم می آیم
تاشایعه قاصدک ها را به تو تعبیر نکنم...
و بلند پروازی عطرشکوفه های سیب را به تو نسبت ندهم
باز به خودم می آیم
تا از پشت پنجره قلبم، یواشکی تو را دید نزنم، ولی ...
ولی می شود یکبار عاشق شوی،
تا بدانی که در تو چه دیدم ؟!

باز به خودم می آیم.






جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
دلتنگ تو نیستم !
دلتنگ تصویر خیالی زیبایی هستم که از تو ساخته بودم .
دوست داشتن را گریزی نیست.
عطر دل انگیز شکوفه های احساس را که در اوج دات یک لحظه ی ناب متواد می شوند را جای فراموشی نیست.
دیدن، همیشه با عظمت نیست.
گاهی در نادیده ترین نقطه زندگی، ناپیدا ترین احساست را در مواجهه با روزگار، به دنیا می آوری !
افسوس...


جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
جهان را آشفته کردم
از جای خالی، که پُر است از تو ...

خواب تو را دیده ام، مَرد !

------
26 آذر 93


جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
گاهی به کوچه باغ خاطراتمان سرک می کشم
و از گردُ خاک ِ کوچه هایش سُرفه ام می گیرد
...

-------
14 آبان 93


جمعه 28 آذر 1393
نویسنده : نسیم
دل تنگ کودک گم شده روزهای کودکی ام
لبریز از تمام احساس های ناب و پاک و صادقانه...
دلم دنیا دنیا کودکی می خواهد، برای تمام راه های نرفته ای که هنوز باید بروم !


دوشنبه 24 آذر 1393
نویسنده : نسیم
شعرهایم بی تاب نوشتن
دستانم تهی
و فکرم
درگیر ِ
رویای رقص پروانه هاست در شب
من،
دارد از نبض می اُفتد و این ،
حقیقی ترین بخش شعر بود...





( کل صفحات : 24 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



یک گلدان شمعدانی روی یک طاقچه گِلی با یک پنجره آبی... خدایی مهربان، دلی راضی، و مردمانی خوب، به خدا همین مرا کفایت است.

مدیر وبلاگ : نسیم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
امکانات جانبی


فال حافظ



Create your flash banner free online