تبلیغات
دختر بهار... - حرف هایی برای نگفتن ...
دختر بهار...
اینجا راهی ست میان من و هیچ...
سه شنبه 8 تیر 1395
نویسنده : نسیم

از این افق های بی کرانه
تا بی نهایت بودن
گذر خواهم کرد...

از میان دشت های وحشی 
از میان توده ی به خاک نشسته ی درختان، در جنگل

از میان آب های روان،
که از رودخانه نقره فام آبادی جان می گیرند...

از کنار کوچه باغ های انار
که یاقوت های سرخشان از لبه ی دیوار کاهگِلی، 
به پیشواز خوبیها، در جویبار زلال ِ پای دیوار می افتند
و ترانه ی زندگی سر می دهند.

از کنار پنجره ی آبی ِ چوبی ِ خانه ی کاهگلی ِ مادربزرگ
از کنار شمعدانی های نشسته بر لبه ی حوض

از کنار برکه بلورین پریان
از کنار رقص سنجاقک، روی آب
از انبوه ِ نیلوفران آبی که به سمت ماه در حرکتند
از میان عکس بهم ریخته ی ماه در برکه

از کنار خود ماه تا ستارگان،
لِی لِی کنان می گذرم.
ستارگان آویخته از دل آسمان
تاب تاب عباسیِ رویاهای شبانه ام می شوند
در دلِ سیاهی شب؛
و مرا به اوج بودن رهسپار می کنند
به اوج باد
رها
مست و دیوانه از یک عمر زندگی
یک عمر تنهایی...


از کنار هر آنچه که مانع است خواهم گذشت
دامَنم را پُر کرده ام از عطر گل های وحشی دشت
پیش کِش آورده ام برای آسمان
می خواهم
از آسمان هم گذر کنم...

اینکه می گویند اُفق!
کجاست؟؟
ابتدای طلوع خورشید، تولد یک زندگی است؟
می خواهم
سرِ راهِ خورشید بنشینم
تا از افق هم گذر کنم...
تا فراموشی جان...
برای رسیدن به طلوع چشمانِ خسته ات
افق که سهل است!
کرانه های زندگی را خواهم شکافت.


تقویم ها نمی فهمند معنای زمان را !
آنها نمی دانند گذر دیر هنگامِ عقربه های ساعت، یعنی چه؟؟
زمان هایی که لبریزند از رنج و درد یعنی چه؟؟
رویاهای مُبدل شده به کابوس زمان
گذرگاهِ تاریخی ِ معشوقه هاست...
می شکنم این گذرگاه بودن را.

از تمام رویاهای به جا مانده ام
زیر پرچین نگاهت
بال خواهم ساخت برای پرواز
به اعماق درونت...
پشت به تمام کابوس های بیداری
بر لبه ی باریکِ سطرهای ِ شعر
به جا مانده ای
و در خیابانی پُر از ترددِ بادبادک و نسیم
قدم می زنی...

این بار دست به رویایی زده ام 
که نیامده،
بر کابوسش فاتحه می خوانند
اما این دل،
سال هاست که به دریا زده...
از حضور مَسِرَت بارِ 
یک "تو"
.

تو 
واسطه ی آخرین
رویای هستی 
به حقیقت ِ آشکار جان هستی...
و من
هر بار شعرهای نیمه کاره ام را
از مستی چشمانت بیرون می کشم
و به افق سبز زندگی اضافه می کنم
اگر 
چشمانت به دنبالِ واژه هستند
تا هنوز،
هستم...
به وسعت یک طلوع ناشناخته!
اگر 
هنوز، سطر به سطرِ شعورِ شعر ، را قدم میزنی
به تعداد تمام دانه های انار
پُرم از روح دوست داشتن...
می شود از شعور ِ دوست داشتنت
شعر ِ تازه ای بِسُرائی
تا به انتهای تنهایی دفترم
سنجاق کنم؟؟


---------
* یه نوشته قدیمی، اینو دوسش دارم (:
بیست و چهارم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و یک





درباره وبلاگ



یک گلدان شمعدانی روی یک طاقچه گِلی با یک پنجره آبی... خدایی مهربان، دلی راضی، و مردمانی خوب، به خدا همین مرا کفایت است.

مدیر وبلاگ : نسیم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
امکانات جانبی


فال حافظ



Create your flash banner free online